حرف های یخی
غصه ی کلاغ و باغ،غصه ی من و توست گاهکی غار غاری بر شاخه ی درختی سر می دهد نه مالک باغ است و نه باغ میزبان او همچون مهمانی ناخوانده گاه گاهی به باغ سر میزند و باغ در دل آرزو دارد کلاغ پر بزندو دور شود حتما از یاد بردی سبزی آن پیچ را زیر باران،زیر تگرگ صورتت می لرزید دستانت سرد و یخی فلبی گرمتر از شعله ی عشق در نگاهت خواندم نیتت بوسیدن لب های من است از پاهایم ترسیدم سست و مشتاق در پناه چشمانت به دنبال آغوشی گرم می گشت تا به خود آمدم زیر باران بوسه هایت خیس شده بود احساسم و در آن لحظه، کاش می دانستم این آخرین دیدار است کاش هنگام رفتن عکسها،نوشته هایت ، خاطراتت وحتی صدایت را باخود میبردی تا اینگونه آرامش تنهایی مرا بر هم نزنند تو نقض قانون سوم نیوتن هستی التماس کردم بمان اما عکس العملت عکس بود ساده گذشتی از عشقم تا عشقت ساده نشود ساده نمی گذرم از احساسم تا برات عادت نشود! قلم خوبی داری تراژدی تنها گذاشتن قلبم را زیبا نوشتی همانطور که فریبانه نمایش نامه ربودن قلبم را نوشته بودی!!! تو از من گله مند بودی که چرا خواسته ای نداشتم و من از تو گله مندم که چرا بغض خواسته هایم را نشنیدی در کنار رودخانه ای آرام سپری خواهد شد لحظات برای تو اما برای من چطور؟
| Design By : Night Skin |

